تبليغاتX
من و تنهایی
دنیای ما به بزرگی عشقمان است

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:57 توسط ..:: مریم ::..

سلام دوستان هرچی خواستیم این بلاگ رنگ غم نگیره ولی انگار نمیشه چند روزی هست که حالمون بد جور خرابه . آخه مامان نازنین مریم تو بستر بیماریه و رو تخت بیمارستان بستریه و من اومدم اینجا تا ازتون خواهش کنم که براش دعا کنین تا یه بار دیگه سلامتیش رو بدست بیاره و دوباره خونه مریم اینا روشن شه. برای اولین باره که دارم اینجوری مینویسم آخه همیشه شعر سرنوشته من بوده.

ازتون ميخوام كه اين لطف رو در حق ما بكنين.

و اين شعر رو تقديم ميكنم به دوتا فرشته ناز زندگيمون:

  

خانه از سکوت مادر خالی از هرگونه تد بیربود

تا که روزی پدر هم رفت تا که خالی از تبسم شد

خانه مثل سکوت خاموش است در فضای مبهم غربت

مثل تک قلم روی میز یا که نقطه ای به روی کاغذ

خانه از نور تاریک است در فضای کهنه ی سیاهی ها

 مثل سایه ی ابری از پس اسمان تاریکی ها

 

خانه تعبیر یک خواب است در حیات خلوتش خفته

 

مثل کابوسی تلخ در پس فریاد بعد از ان

 

خانه کودکی پیر است در هیاهوی بازی ها

 

مثل شوقی در او در پی بادبادک ها

 

خانه ازهر فرصتی مرده

 

از تمام شاخه های خشک جنگلی بی برگ گردیده

 

خانه ثروت عشقی است در پس خاکهایی دور

 

که در این خاک دو دست خفته

 

که تمامی امیدم بود...............................

                                                     

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:9 توسط ..:: مریم ::..

پشت پنجره ام را کوبید
پرسیدم که هستی؟
گفت :یک پرنده ی آزاد
با اشتیاق پنجره را باز کردم
نور آبی دیوار ها را محو می کرد .غروب بود،زمستان هم بود اما ما به "شب"نمی رفتیم!برگهای تازه احساس بیرون می زدند.کهنگی ها زیر پایمان خش خش می کردند.و ما مثل تیله های کودکی به بازیشان گرفته بودیم!یادت هست؟؟هیچ قارقاری نمی توانست ما را به چهارمیخ سکوت بکشاند.همه ظهور کرده بودیم!زمان را می جویدیم و هضم می کردیم.زور می زدیم چیزی متولد شود،ورای دسترس "لاشخورها".
یار دبستانی من...می دانم که بی قبیله زیستن حتمآ تجربه سختی باید باشد.اما باز می دانم که قبیله فرهیختگی،قبیله بی سامان کوچکی ست . و بالاخره آن روز تشییع جنازه انجام شد.و باز رسم دیرینه زنده کشی و مرده بازی!
نمی دانم آن دیگری خنجر از کجا آورده بود!شاید از همانجایی که قفس می فروختند. اما چه کابوسی بود! این همه کلاغ پشت پنجره چه غلطی می کنند؟انگار به آفتاب نک می زنند و هوا آشفته می شود...
یادم هست که آن روز اعتراف کردم که باور اطاعت مثل قبول تجاوز است! یادم هست که نوشتم:فرصت طلبان ساده ترین دشمنان هستند....
آنهایی که ماندند تا لحظه موعود،
و به معجزه ای ساحرانه سرود"سرخ"را از لبهامان ربودند و انگار که ما نبودیم که جان در معرکه انداختیم....
همانها دشمن اند...وقتی حسود می شوند،انکار می کنند،وقتی موذی می شوند ، پرونده می سازند،وقتی منافعشان به خطر می افتد ، در میدان اعدام تو هم جشن می گیرند!مگر نکرده اند؟؟یادت نیست؟؟
اما من خوب به یاد دارم که وقتی محققی بیل بزند دردناک ترین نتیجه بروز می کند!یک تیغ است و شکم خودی ترین را می درد....
اما هنوز زنده ام...یاخته هایم زنده اند...نتوانستند زنده به گورم کنند!راست می گفت آن همیشه در یاد:
بباید کوههای مانع از راه طلب کندن
زمان را نیک سنجیدن
زبان رنگ دانستن...به راز سنگ پی بردن...فروغ مهر پالودن
هزاران قصه ی نادیده دیدن،سخت جان گشتن
به سختی پا فشردن،اندک اندک پهلوان گشتن....
از روز نخستین تا آخرین...
هر آنچه آموخته ام را فراموش نخواهم کرد...به خاطر هر آنچه به زیستن متعهد ام ساخته تا آخرین نفر...تا آخرین نفس ...
به نام انسان...به نام آزادی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:15 توسط ..:: مریم ::..

سلام

نمی خواستم این بلاگ رنگ غم به خودش بگیره ولی انگار بین غم وشادی یه قدم فاصله نیست.

حس شاعرانه آنچنانی ندارم با زبان عامیانه بیشتر حال میکنم.

دلم خیلی گرقته.

چند لحظه خودتون جای من بذارید .

وقتی بهترین و عزیزترین دوستت جلو چشمات بال بال میزنه و داره تا پای نابودی کشیده میشه ،تو نمی تونی خم ابروش رو ببینی برای اینکه کمی سبک بشی با عزیزتر از اون همزبون و همدرد می شی تا کمکت کنه.

خیلی سخته اونم زبونت رو نفهمه به جای اینکه مرحم زخمت باشه نمک رو زخمت می پاشه.

فکر کنید ،آدم چه حالی می شه می سوزه و آتیش می گیره.

ولی شماها مرحم من باشید نه نمک روی زخمم ،نمک پاشیدن هر جایی خوب نیست.

دوست دارم شماها حداقل اشباه منو نکنید،مثل اینکه تو این زمونه روراست بودن زیاد جالب نیست من هم تصمیم گرفتم بی خیال بال بال زدن دوستم باشم،چون دیگه خودم پر پرواز ندارم .

نمی دونم درست یا نه.

                        پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده.

 

دل من دیگه خطا نکن                               با غریبه ها صفا نکن

زندگی رو باختی دل من                             مردم رو شناختی دل من

تا به کی سراپا حقیقتی                              تا به کی خراب محبتی

همنشینه اینو اون میشی                            خسته و پریشون میشی

دشت وقت تو کویر میشه                           مرغ آرزوت اسیر میشه

روبه روت سراب                                       پشت سر خراب                

ساکت و صبوری دل من                            مثل بوف کور دل من

زندگی رو باختی دل من                             مردم و شناختی دل من

 

 

  

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 6:11 توسط ..:: مریم ::..

تو باغ بی کسی ها من و تو دو برگ زردیم

دوتا برگی که تو پاییز دنبال بهار می گردیم

شاخه هامون دور از هم دستامون باهم پریده

تنهای مون کار ما نیست کار دستهای غریبه

طاقت ما بوسه عشق حتی تو لحظه مرگه

باد پاییز داره می یاد تو رو از شاخه بچینه

منو تنها جا میزاره تنهای مو نمیبینه

می بره تو رو به همراش توی کوچه های پاییز

من میرم تو میری با دلی لبریز از عشق

 

006

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 5:56 توسط ..:: مریم ::..

www.mahsasaeid.blogfa.com