
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
ازتون ميخوام كه اين لطف رو در حق ما بكنين.
و اين شعر رو تقديم ميكنم به دوتا فرشته ناز زندگيمون:
خانه از سکوت مادر خالی از هرگونه تد بیربود
تا که روزی پدر هم رفت تا که خالی از تبسم شد
خانه مثل سکوت خاموش است در فضای مبهم غربت
مثل تک قلم روی میز یا که نقطه ای به روی کاغذ
خانه از نور تاریک است در فضای کهنه ی سیاهی ها
خانه تعبیر یک خواب است در حیات خلوتش خفته
مثل کابوسی تلخ در پس فریاد بعد از ان
خانه کودکی پیر است در هیاهوی بازی ها
مثل شوقی در او در پی بادبادک ها
خانه ازهر فرصتی مرده
از تمام شاخه های خشک جنگلی بی برگ گردیده
خانه ثروت عشقی است در پس خاکهایی دور
که در این خاک دو دست خفته
که تمامی امیدم بود...............................


سلام
نمی خواستم این بلاگ رنگ غم به خودش بگیره ولی انگار بین غم وشادی یه قدم فاصله نیست.
حس شاعرانه آنچنانی ندارم با زبان عامیانه بیشتر حال میکنم.
دلم خیلی گرقته.
چند لحظه خودتون جای من بذارید .
وقتی بهترین و عزیزترین دوستت جلو چشمات بال بال میزنه و داره تا پای نابودی کشیده میشه ،تو نمی تونی خم ابروش رو ببینی برای اینکه کمی سبک بشی با عزیزتر از اون همزبون و همدرد می شی تا کمکت کنه.
خیلی سخته اونم زبونت رو نفهمه به جای اینکه مرحم زخمت باشه نمک رو زخمت می پاشه.
فکر کنید ،آدم چه حالی می شه می سوزه و آتیش می گیره.
ولی شماها مرحم من باشید نه نمک روی زخمم ،نمک پاشیدن هر جایی خوب نیست.
دوست دارم شماها حداقل اشباه منو نکنید،مثل اینکه تو این زمونه روراست بودن زیاد جالب نیست من هم تصمیم گرفتم بی خیال بال بال زدن دوستم باشم،چون دیگه خودم پر پرواز ندارم .
نمی دونم درست یا نه.
پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده.
دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها صفا نکن
زندگی رو باختی دل من مردم رو شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی تا به کی خراب محبتی
همنشینه اینو اون میشی خسته و پریشون میشی
دشت وقت تو کویر میشه مرغ آرزوت اسیر میشه
روبه روت سراب پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل من مثل بوف کور دل من
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من

دوتا برگی که تو پاییز دنبال بهار می گردیم
شاخه هامون دور از هم دستامون باهم پریده
تنهای مون کار ما نیست کار دستهای غریبه
طاقت ما بوسه عشق حتی تو لحظه مرگه
باد پاییز داره می یاد تو رو از شاخه بچینه
منو تنها جا میزاره تنهای مو نمیبینه
می بره تو رو به همراش توی کوچه های پاییز
من میرم تو میری با دلی لبریز از عشق
